تبليغاتX
هدیه خدا

هدیه خدا

یه خبر خوب

سلام به همه دوستای خوبم

باور کنید که دیگه از نوشتن خسته بودم و بیهوده می پنداشتم ٫ اما با کامنتهای خصـــــــوصی و ....
تازه شدم ٫  متوجه شدم که وظیفه دارم بیام و دوستای عزیزی که نگران بودن و خبر خوبی بدم  .که
بین من و همسری دوباره رشته محبت و دوستی برقرار شد با یه قول :
قول دادیم از این به بعد کنایه ها و .................هر عملی از طرف  دیگران در زندگیمون تاثیر نذاره . ( راستی به نظر شما آیا شدنیه ؟ )
به هر حال من روزای از این سخت تر و گذروندم منظورم روزای تنهایی و بی یاوری گذشته و میگذزه  .

از روزایی که من بودم و مهراد و خدا و اخر شبها همسری . من و مهراد در یک سالگی مهراد انفلوانزا گرفته بودیم و چوت پدر و برادرم هم درگیر همین مریضی بودن و به پرستاری مادرم احتیاج داشتن از مادر مخفی کردم . بقیه می دونستن .اون روزا فقط یه چیز میخواستم . فقط میخواستم یکی مهراد  و که خودش یه پرستار می خواست و می گرفت تا من فقط بخوابم . حالا با اون حال بد باید از مهراد پرستاری میکردم . توان ایستادن نداشتم اما مجبور بودم مهراد و تو خونه بچرخونم انگار خواب از چشماش پریده بود .
دیگه از خوردن و آشامیدن و تقویت شدن و نظافت خونه چیزی نگم بهتره .

اما یاد و خاطره ش هیچوقت از یادم نمیره . درسته که حاصله همه اون تنهایی ها یه کمردرد سخت مونده واسه من ٫ اما یه حاصله دیگه هم داشت یه پسر شیرین و عسل با چیزهای زیادی که یاد گرفته .
گذشته و میگذره به یاری خدایی که آرامش و صبوری و در دلم گذاشت و به دلخوشی به بابای مهراد
که به خاطر زندگیش همیشه زحمت کشیده .
این بی یاوری ها گذشته و میگذره و رو سیاهیش میمونه واسه کسایی که همیشه فقط و فقط در حال انتظار و توقع هستند . و فقط در حق دیگران ٫ خوبیهای خودشون و میبینن و بس .
گذشته و میگذره٫ و فقط خاطره ش هست که میمونه .
به یاری خدا دوستای خوب و واقعی رو طلب خواهم کرد تا در روزهای شادی و سختی و نیاز ٫تنها و بی یاور نباشم.



مهراد در حدود نوزده لغت انگلیسی یاد گرفته و به تازگی هر چی می بینه می پرسه :
مامان اِنگِلیسیش چی میشه ؟
امروز میگه : مامان میکروبه گرمز ( میکروب قرمز )به انگلیسی چی می شه ؟
ا
و حرف جدیده دیگه ای که میگه : مامان دوشت دالم(دوست دارم ) . هر دو تانتونو(هردوتاتونو ) دوست دارم .
هر روز صبح میگه : مامان دوشت دالی بلیم خونه مامان جووووووووون ؟و من واقعا مستاصل  و این شکلی میشم
مهد هم گذاشتم که  تنها یی نکشه که سرماخورد و ....  .
 واقها دیگه از تنهایی خستم . شما میگید چه کار کنم .
چه کار کنم که هم سر کار برم هم سر ساعت ۲ پیش مهراد باشم . خیلی دوست دارم سر کار برم اما کاری که تا ساعت ۲ باشه  اونم در تهران٫ خوب شدنی نیست . سابقا هم مربی ورزش بودم هم مربی طراحی . اما حالا ....
به خاطر مهراد و تنهایی هاش سر هر کاری نمی تونم برم . بابا که نیست مامان هم نباشه . خدایا مددی .


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 13:29  توسط مامان لیلا  | 

عهد

مدتها قبل با خودم در حضور یک شاهد عهد بستم که بد ننویسم و بد نگم حتی از سر دلتنگی ٫ امانشد. گاهی به ندای قلبم گوش نمی دم و می خوام داد بزنم و هوار بکشم تا همه صدامو بشنون . 

ای  خدای من ٫شاهد بزرگ و همیشگی ام ٫  منو ببخش .
گرچه٫ حاصل این  نوشتن ٫حرفای پر از محبت و آروم بخش دوستای خوبم  شد که مرهمی بر دلم بود .
 از همتون که با کامنت های خصوصی و ....منو همراهی و راهنمایی کردین ممنون .
اما باید بگم برای اینکه بیشتر از این عهد شکنی نکنم ٫ پست قبلیمو پاک میکنم .البته با اجازه همگیتون .  
از اینکه دوستای خوبی دارم که بتونم در مواقع دلتنگی و شادی تکیه کنم خوشحالم .
فعلا .
 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 14:36  توسط مامان لیلا  | 

به تازگی باعسله مامان فوتبال بازی و دریپل بازی می کنم و پسری کلی حال می کنه .آخه مامانش مربی ورزشه.االبته الان مدتی کمردرد دارم و به فیزیوتراپی می رم و فوتبال بازی هامون کنسل شده انگار از وقتی می رم فیزیوتراپی کمرم شکننده شده نمی تونم راه برم .
خیلی دوست دارم مهراد اهل ورزش و تحرک باشه . در ضمن چون در دنیای پسرها داشتن مهارت در فوتبال و دو (دو میدونی ) و کشتی و شجاعت و ................ نشون دهنده مهارت هست و اگه یه سر و گردن بالاتر نباشند حداقل ضعیف و زیر دست هم نباشن و بتونن در برابر هر کی که میخواد زورگو باشه از حق خودشون دفاع کنند ٫ مخصوصا در مدرسه و سنین نوجوونی . و چه خوبه یاد بگیرند هر چی به جا و باانصاف استفاده کنند.
که البته در دنیای پسرهای کت شلواری هم (مردها ) به طرز پیشرفته تر و مدل دیگه ای همچین حسی دیده می شه .
اما دخترها اینطور نیستند یعنی تو فاز زور و بازو نیستند . در عوض اونا تو حس های پیچیده دخترونه سیر می کنند..........  .
دیروز بهش می گم عشقه مامان کی ؟ میگه : ممد  می گم ممد کی / میگه : همین بابا ممرژا
حالا من هیچوقت محمدرضا رو ممد خطاب نکردم.

الان در حال تایپ  اومده سراغم و میگه : مامان کاغژ بده(کاغذ)
من مصمم که دیگه بلند نمیشم چون چندین بار من و بلند کرده و بهانه های مختلف آورده بهش گفتم :مهراد باید صبر کنی کارم تموم شه .
مهراد:مامان ناژم (نازم)کاغژ بده .
من:صبر کنم بنویسم بعد.
مهراد : مامان خوبن عژیژه گلم عژیژه گلم  مامانم   عجیژه گلم(عزیزه گلم که فکر کنم همون عزیزه دلم و میگه )

من :چـــــــــــــــــــــــشم پسرم بعد بوسه بارونش کردم .
دیدید چطوری سر حرفم موندم .

پسری و دلم نمیاد بذارم مهد ٫چه کارکنننننم؟ مخصوصا خواهر همسری می گفت از وقتی بچه شو مهد گذاشته زیاد مریض شده. شما می گید چه کار کنم  ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 23:35  توسط مامان لیلا  | 

روز عید فطر به خیابون بهار رفتیم تا برای پسری لباس پاییزه بخریم .فروش این بادکنکا در خیابون بهار هم دردسر شده٫ میای نخری یه جور بساطه ٫وقتی هم می خری هی به سر و کله خودمون و دیگران می خوره ٫ بالاخره محمدرضا به مهراد  گفت :مهراد اگه بادکنکتو بترکونی برات جایزه می خرم
مهراد هم که پایه ٫ در آن واحد بادکنکای ۱ متری شو ترکوند.
واسه پسری یه کیف خیلی خوشگل و پسرونه خریدیم ٫ طرح کوچکی از کیفای مدرسه با عکس اسپایدر
من. داخل  مغازه به محض اینکه به پشتش انداخت سریع  بیرون رفت و خیلی بهش میومد . فروشنده و مشتریها همه خنده شون گرفته بود.
از اونجایی که خودم عاشق نقاش ام ٫ قبل از تولد پسری واسش دفتر نقاشی و مداد شمعی خریده
بودم ۲٫ هفته پیش هم براش پاستل خریدم . حاج عسل حالا دیگه در نقاشی کلی پیشرفت کرده ٫
آدم با یه سربزرگ می کشه و در اندک جای باقی مونده تنه و دست و پاهاشو می کشه. هم آدم مهربون
میکشه هم آدم بد اخلاق .
ماشین و درخت و خورشید هم می کشه و البته امروز یه هواپیما کشید خیلی بامزه بود (یه به علاوه بزرگ) بعد یه برج کشید(مستطیله بزرگ ) و یه خط عمود کوچولو و گفت این آقاهم داره ساختمون می سازه.

راستی میدونید گنجشکا یا پرنده ها چطوری می میرند؟ من امروز گنجشکی و دیدم که جلوی پای من و
مهراد سقوط کرد و مرد . با خودم فکر کردم پر پرواز داشته باشی و ٫ سقوط کنی .
صحنه بدی بود ناراحت شدم ٫ برای اینکه مهراد ناراحت نشه گفتم: خوابیده بیا بریم ٫مهراد هم نشسته بود و مدام میگفت :گنجشکه چلا (چرا) افتادییییییی؟ چرا افتادیییی؟ برای اینکه ناراحت نشه گفتم : مهراد خوابیده بیا بریم .....
بالاخره پسری با عصبانیت گفت :نخوابیده افتاده  ملده (مرده ).

پریشب مهراد در خواب ناز توسط بابایی که برای نماز صبح بیدار شده بود به دستشویی رفت که یه دفعه در همون حالت خواب و بیداری گریه کرد وبا گریه صدا زد: مامااااااان   مامااااان کمـــــــک   کمــــــــک.
که من بدو به سمت دستشویی اومدم و بغلش کردم .حالا باباباش راحته و میونه خوبی هم داره ٫ ولی نمی دونم چی از ذهنش گذشت. شبا بارها منو محکم در اغوش می کشه و باید پروژه جدا خوابیدن و شروع کنم . آخه ترسیدم ٫ خواهرم و خواهرشوهرم ٫برای جدا خوابوندن بچه شون زود اقدام کردن که
هر دو ٫بچه هاشون دچار کابوس شبانه شدند و مشاورای هر دوشون گفته بود تا ۳ سالگی این کارو نکنید و زود و .......     خوب مهراد هم هنوز ۳ سالش نشده  خلاصه اینم یه پروژه جدییییییییییییییید.

اول به شیر مادر هدایتش کن که خدایا شیر بگیره ٫نگیره بعد پروژه از شیر گرفتن بعد غذا خوردن ٫ از پوشک گرفتن و جیش کردن ها و...به شیر گاو عادتش دادن و حالا زیادی شیر نخوردن(وای یه مدت مهراد تا ۲ لیتر شیر هم می خورد به زور ترکش دادم ) و بعد پروژه جدا خوابوندن و مهد رفتن و ....................

اول اینکه خدا رو شکر که انسان فراموشکاره. هم واسه بچه ها ٫هم واسه بزرگترها .واسه بچه ها که اگه نوزادیشون یا نوزادیمون یادمون می موند که چقدر سختی داشت ٫تا بزرگ نشده موهامون سفید می شد .یه دفعه از یه دنیای امن  با سختی و مشقت به دنیای نا امن نا شناخته اومدیم البته نوزادای امروزی اغلب با چک و چونه و ...بیرون نمیان اغلب مامانا سزارینی هستند.

بعد گرسنگی ها و ناشی گری ها و بعد بند ناف و ... بعضی بچه ها زردی و بعضی هم ختنه .......دندون در آوردن و .........................................................................................................
و مامانا که همـــــــــــــــــــــــــــه زحمتکشن و تمام این سختی ها رو به جون می خرن .مخصوصا اگه بخوان در گیریها و مسائل زندگیشونو به پای عشق مادری نذارن و با هم قاطی نکنن ٫که کاره خیلی سختیه .و اگه مامانا این سختیها رو با لذت عشق فراموش نمی کردددنکه همه فراموش می کنن.
دوم اینکه تربیت بچه خیلی سخته .
خدااااااااااااااااااااا  .
در فکر رفتن به سفر هستیم اگه کار همسری رخصت بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 17:24  توسط مامان لیلا  | 

چه دردی است در میان جمع بودن اما در گوشه ای تنها شکستن

               

                     اگر روم زپیش فتنه ها بر انگیزد               
                                                            ور از طلب بنشینم بکینه بر خیزد
 
                    وگر به رهگذری یکدم از هواداری 
                                                          چو گرد در پیش افتم چو باد بگریزد

.  .  .  .  .  .  .  .  .

                   بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ 
                                                      که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

تا حالا شده برای رفتن به جایی از بس که دلتون و شکستن نه پای رفتن داشته باشید ٫ نه دل موندن .
واسه من  پیش اومده اما اینبار حافظ و گرفتم  که مددی از خدا از زبون حافظ بگیرم و شعر بالا اومد..

از تولد مهراد به اینور تصمیم گرفتم از ته قلب شاد باشم و دلم را به آرامش دعوت کردم و دل هم٫ عادت کرد٫ همش به خاطر مهراد  می خواستم مامان شاد و صبوری  باشم. از معده درد عصبی ۴٫۵ سال پیش که دکتر از بچه دار شدن منعم کرد به لطف خدا رها شدم٫ با اینکه رسیدن به این کار صد در صد میسر نشد و حاصلش کمر درد عصبی که الان دچارش شدم و به گفته دکتر اگه خوب نشم  این درد روم می مونه و کمر عادت می کنه به محض عصبی شدن ٫مثل سنگ بگیره اما دوباره در تلاشم که خودم و بیشتر بسازم.
به قوله دکتر همه آدمها باب دل من آفریده نشدند همونطوری که همه به بهشت نمی رن ...
:
یه روز که خیلی دلشکسته بودم و در خونه تنها . با خدا شروع به درددل کردم  و با  اون حال آیه ای از قران باز کردم تا خدا با من حرف بزنه.  آیه ای از قران که من و زیرو رو کرد و ارامش دلم را سبب شد به این مضمون که:
...ای محمد دل تو از طعنه ها و کنایه های امت به درد آمده صبر پیشه کن و خدا را یاد کن و به یاد خدا نماز به پا دار ..........که خدا با توست

در ظاهر شاید بهم نیاد اما از صمیم قلب به قران اعتقاد دارم و این آیه به من فهموند که خدا من و درک می کنه . از این شعر حافظ به تعبیر بودن یا نبودن پی می برم برای کسانی که بخوان فتنه انگیز باشن بودنت یه حرف و حدیث داره ٫نبودنت هم یه جور دیگه ..........
و اعتقاد دارم اعتقاد و عشق به خدا هر چه تکمیل تر باشه دلت آروم و آرومتر می شه

خدایا در این لحظه های آخر ماه رمضون مــــــــددی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 15:4  توسط مامان لیلا  | 

می دانم که باید با تو بگویم ....

 

سلام به همه دوستای خوبم.

گزیده ای از کتابی که قولش و داده بودم : این کتاب سرگذشت شخصی است در تنگنای زندگی اش
شروع به نوشتن نامه ای گلایه آمیز به خدا می شود  و در کمال ناباوری قلم شروع به حرکت کرده و از
جانب خدا پاسخهایی رد و بدل می شود و این گفتگو ۳ سال طول می کشد .

این عارف موظف به چاپ نوشته هایش می شود به دلیل این که این پاسخ برای همه بندگان داده شده.
البته من هم تا جایی که بتونم می نویسم به امید اینکه ما هم پاسخ هامون و بگیریم . اما چون
که نوشتنش سخته ٫ از ۳ جلده چند صد صفحه ای ٫و لطفش هم به کامل خوندنش فقط می تونم

پیش زمینه ای ایجاد کنم .
ـ و حالا شروع سوالات از زبان عارف : من چه گناهی کردم که شایسته اینچنین زندگی پر از کشمکش هستم ؟ ........
....................................................................
و جواب خدا:
آیا واقعا مایلی پاسخ همه پرسشهایت را بدانی ؟.................... 
ـ مسلما.................
تا این پرسش که :...خدا چگونه با بنده اش حرف می زند ؟ و اصولا با چه افرادی حرف می زند ؟
من در همه مواقع و در همه جا با بندگانم صحبت می کنم ٫ مهم نیست من با چه کسی صحبت می کنم ٫ بلکه ٫ چه کسی به من گوش می کند ؟
ـ می شود توضیح بیشتر دهید...
ابتدا بهتر است به جای واژه صحبت از کلمه ارتباط صحبت کنیم .
متداول ترین شکل ارتباط از طریق احساس است . احســــــاس ٫زبان روح است .

اگر می خواهی بدانی این کار برای تو خوب است ٫ نگاه کن ببین چه احساسی داری ؟ بالاترین حقیقت وجود تو ٫ در عمیق ترین احساسات تو نهفته است .
خداوند از طریق فکر و تجربه و در نهایت زمانی که احساسات ٫افکار و تجربه همگی شکست خوردند ٫
از طریق کلمات استفاده می کند .

کلمات به عنوان برقرار کننده ارتباط کمترین تاثیر را دارند . چون اغلب بد فهمیده و بد تعبیر میشود .و این به دلیل ماهیت کلمات است
.

مشکل قضیه٫ تمییز و تشخیص درست از نادرست است تا بتوانیم پیام خداوند را از غیر تفاوت بگذاریم .


بالاترین افکار ٫ شفاف ترین کلمات ٫ و بزرگترین احساسات ٫ همواره متعلق به خداوند هست.
هر چه کمتر از این باشد از منابع دیگر آمده است . 

بالاترین افکار ٫ افکاری هستند که حاوی نشاط و شادی می باشند .
شفاف ترین کلمات ٫ کلماتی هستند که حاوی حقیقت باشند .
بزرگترین احساسات ٫ احساساتی هستند که تو عشق می نامی .



ایشااله بقیه مطالب که خیلی جذاب و گیرا هست در فرصتی دیگه.


دیشب من و محمدرضا داشتیم از یه خطای خنده داره مهراد به صورت پچ پچ حرف میزدیم و می خندیدیم
که مهراد گوش نده که پرو بشه و موضوعی که تعریف می کردیم این بود که آقا مهراد برای اولین بار در شورتش جیش کرد و (البته بر اثر واکسن انفلوانزا روز قبلش که زده بود ) بابا محمدرضا بهش گفت : پسرم چرا نرفتی دستشویی ؟ مهراد هم وقتی صداشو مردونه می کنه خیلی باحال می شه. با صدای

مردونه که از ته گلوش و کلفت حرف میزد گفت : نشد  نشد دیگه اااااَااااه   
من و محمدرضا به زور خودمون و کنترل کردیم که جلوش نخندیم .

حالا ما داریم یواشکی اینو تعریف می کنیم که یه دفعه آقا مهراد که جدیدا خواننده شدند ٫ با آواز حرفای درگوشی ما رو تکرار می کرد: نشد نشد ااااه  نــــــــــشد   نـــــــــــشد
بعد محمدرضا باز آروم به من گفت : ماشااله چه گوشای تیزی داره. (این حرفو داشته باشید)
 امروز عروسک شیرش و که روی هم ۵ سانت هم نیستش و آورد و
گفت : مامان به باژوشّ دش بژژژژن ؟(مامان به بازوش دست بزززن ؟)با توجه به این که مهرادآخر حرفاشو می کشه و سوالی میگه.

من به بازوش که ۱ میلی متر بود دست زدم .بعد مهراد گفت: ببین چقدر گویهههه؟(قویه )
و در ادامه گفت : همین خاله بیره ژن و  خوووورد. (خاله پیره زن  تو قصه کدو قلقله زن ) و در بقیه حرفش گفت : اِشه  دیدش مادره ( اسم دیگش مادره )
دوباره گفت : من ایان شیمکشو پاله میکونم ( من الان شکمشو پاره میکنم ) بعد آقا شیر و به گوشش زد و مثلا شکم شیر و پاره کرد . گفتم : چرا با گوش هات پاره کردی ؟ 

در جواب گفت : آخه گوشّم تیژه ( گوشم تیزه )
ادای ماهرانه وشیرین کلمات :

آفتاب =آفداد      محمدرضا = مَرژا       پشت بوم = بشت بوم (تلفظ ب با کسره )
ولش کن =للش کن

تا ۸ رو هم می شمره.

 

در این شب ها برامون دعا کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 12:53  توسط مامان لیلا  | 


مهرادی  داره بلز میزنه و می خونه : تللد  تللد تللدت مبالک    بیا شمالو فوت کن .

تولد تولد تولدت مبارک

سی و هفتمین سالگرد تولدت ٫ای عزیزترینم که همه عمرت ٫گرانبها سپری شد ٫ چرا که از کودکی تا به امروزت همیشه در حال زحمت و کار و تکاپو بوده ای  ٫ مبارک .
ای مهربانم طلب پیشکشی از خداوند در این روز باشکوه ٫ سعادتمندی توست.
و بودن گرم و پر مهرت در کنار مهراد و مامان مهراد . 

تولدت مبـــــــــــــــــــارک

محمدرضای من

 


زندگی باید دمی از جنبش وا نماند
                                             

                                        گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد


ای حلزون از کوهستان فوجی بالا برو ٫ ولی آرام آرام



آقا مهراد در حال دندون در آوردنه و خیلی سخت دندون در میاره و از عواقبش هم اینه که بهونه گیر می شه و گوش شنوا برای حرفام نداره ٫گاهی هم بی مقدمه جیغ می کشه و کم طاقت میشه
بنابراین مدتی که  همچنان روزی چند بار اتاقش را منفجر می کنه و مامان هم کم آورده .

دیشب تا ساعت ۲ نیمه شب اسباب بازیهاشو جمع می کردم و هر کدوم سر جاشون می ذاشتم ، به خصوص اینکه برای تولد بابا محمدرضا روز دوشنبه مهمونی گرفتم و دیشب به خودم گفتم اگه الان بیدار بمونم بهتره تا فردا  شب که برای مهمونی جون نداشته باشم ، اما امشب هم  .  .  .  .  .  .  .  

در حال حاضر خونه با قبل از ساعت ۲ دیشب هیچ فرقی نداره .تصمیم گرفتم اسباب بازیهاشو جمع
کنم و داخل چمدون بذارم و سری به سری براش بیارم که براش تازگی داشته باشن هم ریخت و پاشش کم بشه و عادتش نشه از زیادی اسباب بازی همه رو بریزه وسط خونه (در عرض یک ثانیه) و هم واسه خودم قابل کنترل بشه.
مخصوصا که یاد گرفته دو سه تا از کشو هاش که اسباب بازی های زیادی داره .کمپلت خالی میکنه وسط اتاق انگار که بمب انداختی تو خونه ٫ خونه در آن واحد کثیف می شه.


از شیطنت های کودکانه ش که بگذریم باید بگم که مهراداز تخیل بالایی برخورداره ٫ مثلا دیروز دستش و به حالت اینکه یک زنبور عسله ٫ می چرخوند و صداشو در میاورد ، ویییززززززززززززززززززز    تا اینکه این آقا زنبوره مدام می اومد رو بینی مامان مهراد مینشست و دیگه هم بلند نمیشد ، هر چی هم می گفتم

 آقا زنبوره برو فایده ای نداشت  ، تا اینکه مامان مهراد از عکس قورباغه رو لباس مهراد  استفاده کرد و گفت : آقا قورباغه زنبور و خورد و دستش و از رو دماغم برداشتم ، (بالاخره تخیل مهراد باید به یه نفر بره دیگه ). حالا قیافه مهراد دیدنی بود : با چهره بغض کرده و کودکانه ، با صدایی شیرین و پراز بغض

گفت : آخهههه ، من باباش بودددددم ، قوربابه پشلمو خوووووورد؟(قورباغه پسرمو خورد)
بعدش به خونه دوستی رفتیم ۲ ساعتی اونجا بودیم ، وقتی اومدیم خونه یکدفعه گفت : مامان مامان

ژنبورم جا مونده بریم بیاریم فکر کنید حالاتی از خنده و ترس از اینکه نکنه کوتاه نیاد و .....
بالاخره گفتم من آوردم و یه زنبور تخیلی بهش دادم و چه با احتیاط گرفت و به خیری سپری شد.




مهراد به دلیل اینکه تو خونه در عرض  یک ثانیه بمب انداخته و همه جا رو از اسباب بازیهاش پر کرده
 تنبیه شده و مامان باهاش بازی نمی کنه .
مهراد : مامان بیا با لیگو پنجله بشاژ  ( بیا با لگو پنجره بساز )
مامان : نه نمیام
مهراد لباسم و بر می داره و به لباسم که مامان تخیلی هزار بار با احترام تر و پر ناز تر از مامان واقعیش میگه : مامااااااان  ٫ عژیژم  بیا بلام پنجله بشاااژ ؟  ( عزیزم بیا برام پنجره بساز )
دوباره مهراد از زبون مامان تخیلی : باشه عژیژم اومدم خوشگلم


مهراد: من عــــــــــاشق رنگ آبی ام


مامان در خیابون : مهراد دستتو بده من ماشین میاد .
مهراد: نه مبابظم ( نه مواظبم )


مهراد یه نقاشیه خوشگل آدم کشیده و به روی صندلی رفت و به در یخچال چسبوند ( از اونجایی که نقاشی قبلیشو که خودم چسبوندم از یخچال پایین آورد و خراب کرد ). منو صدا می کنه :
مامان مامان بیا لشخالو ببین ( یخچالو ببین )



مهراد وسط کارتون نگاه کردن که سی دی عوض می شه : مامان تلبیغش بود ؟(تبلیغش بود )
 
پسری  کلمات و به خوبی ادا می کنه ٫مثلا بهش بگم یخچال ٫ به طور واضح تکرار می کنه اما بعد مدتی 
یادش میره و یه چیز بامزه ادا می کنه




مهراد و عمه سمانه

مهراد یه عشق دیگه داره به اسم عمه سمانه . عمه سمانه رو خیلی دوست داره آخه عمه سمانه هم دوستش داره . دیشب عمه سمانه خونمون بود وقتی کارش با لبتابش تموم شد مهراد دیگه ازش جدا نشد و موقع خداحافظی : مهراد : عمّه شعانه (سمانه ) کجایی بیا باژی  . . . عمه سمانه : مهراد برم
 
خونه بخوابم فردا بیا خونمون  ... از عمه گفتن و از مهراد انکار تا اینکه سمانه رو زمین خوابید که یعنی خیلی خوابم میاد باید بریم خونمون  مهرادم دستشو گرفت و گفت : لن شو لن شو ( بلند شو )  ژمین
تییییییییییژ  شرت درد میکّنه بییم لو تخت ( زمین تیییییییز  سرت درد میکنه بریم رو تخت ) دست 

سمانه رو گرفت کشوند تا تخت برق و خاموش کرد که چشات نشوژه بعدشم چراغ خواب و روشن کرد 
که قند تو دل عمه سمانه ش آب کرد و کلی قربون صدقه ش رفت .
مهراد از اتاق خودش صدا میزنه : عمّه عمّه       
من :  کدوم عمه       
مهراد : عمّه٫ عمّه٫ (داره فکر میکنه ) عمّه مشوم (معصوم)  

عمه معصوم هم همیشه برای مهراد هدیه می خره ٫دیروز هم سی دی مومو که مهراد خیلی دوست داره براش خرید ( شماره ۲ ) با یه کتاب بزرگ و خوشگل .  همیشه هم در مهمونی ها کمک مامان میکنه .
عمه معصوم ممنون  




 اون بالا بالا ها آسمون ابری نیست

    
اگر میخواهید ابری نباشید پس باید اوج بگیرید






+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 12:52  توسط مامان لیلا  | 

آقا منو

اسم باباجون مهراد منوچهر که مامان جون "منو " صداش می کنه این که بر اثر این صدازدن مامان فرزندان دلبند چه شیطنتهایی که نمیکنن و سربه سر مامان جون و باباجون می ذارن٫ حکایتهاس ٫ که از قدیم بوده و هست و این شیطنت ها به نوه های ۵/۲ ساله مامان و بابا سرایت کرده .
مهراد و ستاره ( دختر دایی مهراد که ۵ ماه کوچکتر از مهراد ) باباجون و در حال نماز اذیت می کردن گاهی سوارش می شدن ٫ گاهی مهرشو برمیداشتن ... تا اینکه دیدیم باباجون به زور جلوی خندشو گرفته ٫ زیرا که مهراد و ستاره تند تند و با شیرین زبونی و با خنده صدا می زدن : آقا منو  آقا منو  آقا منو
حالا ما و آقا منو و سر نماز تصور کنید
البته هر وقت مامان جون از دست بابا ناراحت شن ٫ اسم بابا رو کامل صدا میزنه و در این جور مواقع است که کارد بزنی خون بابای عزیز در نمیادو گاهی هم بابا در صف شیطنتهای فرزندان قرار گرفته و
میگه : مامانتون برای این به من میگه منو که من هی نگاش کنم بعد با عشوه ادای مامان و در میاره
میگه :منو منو یعنی من و نگاه کن


این سری که به خونه مامان جون رفتیم ٫ مهراد شیفته یگانه و یکتا شده(دختر داییهای خودم  ) ٫ چرا که یکتا و یگانه ساعتها با مهراد٫ شیرین و دلنشین بازی کردن٫ بدون اینکه من مواظبشون باشم . چه خوب بود اگه همیشه یگانه یکتا بودن یا مهراد همچین همبازیهایی داشت . ساعتها بازی کنه و کیف کنه ٫ به دور از تنش و تشویش و نگرانی 


حالا هم پسری سراغ خونه مامان جون و می گیره  و میگه : بیییم(بریم ) خونه مامان جوووون ٫ بریم داداشی ( پسر خاله ش ) ٫ بریم یکتا اا٫ آخه من یکتا دوش دارم ( دوست دارم )
بعد رفت سراغ کمد لباساش و یک جفت جوراب و یک کلاه و کراوات به همراه لباس آستین حلقه و شورتی که به تنش هست آورد که بریم خونه مامان جون.البته قبلا هم این کارو کرده ٫ یه مهمونی می خواستیم بریم که آقا مهراد یک دست لباس تابستون خوشگل که شلوارک و پیرهن آستین حلقه بود پوشیدن ٫بعد کراوات به همراه دستکش زمستونی آوردن که تنش کنیم ٫ که صد البته حریفش نشدیم . حالا راننده آژانس تا ما رو برسونه کلی خندید و با مهراد گپ زد ٫ داخل مهمونی هم خودتون می تونید تصور کنید 


در مورد مطالب کتاب که قول داده بودم و خیلی ها پی گیر بودن : تقریبا ۱ ساعت نشستم نوشتم و نوشتم که یکدفعه موقع ارسال مطالب همگی پرید و چون تایپش  سخت بود گذاشتم برای دفعه بعد.
(انشااله)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 17:17  توسط مامان لیلا  | 


صدای اذان و زیاد کردم تا بشنوم که مهرادگفت : مامان صداشو(تلفظ ش غلیظ) کم کن ٫ میره تو گلوم گیر
میکنه گوشام درد میاد

امروز آواز میخوند البته به سبک جدید : نی نییییی ٫ مامان و بابا رو نززززززن   ٫ مامان و بابا مهیبونننننن (مهربونن)     . .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .   .  . .  .   .   .   .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

مامان در حال بوسیدن پسری ٫ بر اثر برخورد پای پسری با میز ٫ با گریه پسری مواجه میشه و پسری انگار که دلش پر بود ٫ گریه ش تموم نمی شد و با حالت گریه گفتمامااااان جون ٫ داییییییییی 
دایییییییییییییی   من گم شدم
حالا من نازشو میگشم میگم : چه پسر شیرینی دارم . عسلی با گریه میگه: من شیلین نیشتم ٫ حوشمژه نیشتم ( شیرین نیستم ٫ خوشمزه نیستم )دشتامو بوش کن ٫ دشتام خوشمژس( دستامو بوس کن دستام خوشمزه)


از دوچرخه سواریش بگم .
امسال عید مامان به بابا محمدرضا پیشنهاد داد که به مهراد دوچرخه عیدی بدیم٫ بنابراین امسال  آقا مهراد دوچرخه عیدی گرفت . اوایل تو خونه بازی می کرد ٫ دیدم اینطور نمیشه حتما باید در محیط بیرون دوچرخه سوار شه ٫ واینطور شد که مامان لیلا ٫ مهراد برای دوچرخه سواری به مقصد پارک به بیرون برد .

اولش با ذوق و شوق استقبال کرد اما هنوز چند قدم نرفته بودیم که آقا گفت خسته شدم ومن دولا
دولا به امید اینکه در پارک باهاش تمرین کنم خودشو با دوچرخه ش هل دادم ٫نشون به اون نشون که
چه در پارک و چه در را ه برگشت بابهونه گیریها و گریه هاش  بنا به اینکه بغلش کنم ٫ مواجه شدم . حالا تصور کنید منو ٫ با یه دست دوچرخه رو می کشونم و با دست دیگه با هزار زحمت آقا مهراد و بغل کردم ٫
از کمردردم که دیگه چی بگم که به اوجش رسیده بود مثلا نباید  چیز سنگین بلند کنم



اینجور مواقع تنها فکری که وجودم و می گیره اینه که حالا که دایی و خاله و ... نیستند و هیچ کمکی هم نیست که بی منت به دادم برسه ٫ خدایا پس این بابا محمدرضا کی هست که به دادم برسه و همیشه
باید دست تنها باشم



بابا محمدرضا با اینکه زیادی خودتو درگیر کار کردی و تا ساعت ۱۰ شب زودتر خونه نمی یای٫ اما همیشه پشتت هستم و حمایتت میکنم با اینکه گاهی چه از لحاظ جسمی و چه روحی کشش ندارم اما بدون من و مهراد همیشه دو ست داریم مخصوصا من
با اینکه از تنهایی خستم اما همیشه دعا میکنم که موفق باشی وبرای من و مهراد بمونی


بگذریم .بقیه دوچرخه سواری : خلاصه اینکه مامان لیلا از رو نرفت و کمر همت بست که آقا مهراد دوچرخه
سواری کنه و حداقل یه ورزش هوازی انجام بده . تا اینکه دیروز نتیجه همه زحمتها و دولا دولا راه رفتن ها و حرص خوردن ها ... به ثمر نشست و مامان لیلا شاد و خوشحال بود .

چرا که آقا مهراد تا پارک به تنهایی پا زد ٫ با اینکه مواظبش بودم اما هدایت فرمان و به خوبی یاد گرفته و سر بالایی و هم خوب پا می زد .
در پارک هم عسل مامان٫ بعد از سرسره بازی و... از من خواست که به تقلید از دوچرخه سوارهای پارک که هر کدوم ۵ برابر سن مهراد و داشتن به تنهایی بره ومن در صندلی پارک جلوس نمایم .من هم به ظاهر قبول کردم و بعد از رفتنش یواشکی دنبالش رفتم تا اینکه به دنبال یک دوچرخه سوار به جای باریکی به عرض ۱ متر رفت ٫ من خیلی ترسیدم چون برای دور زدن  ۲ حالت داشت یا باید  پیاده می شد و دور می زد یا  به زمین می خورد ٫ به سراغش نرفتم اما شروع به خوندن ۴ قل  کردم


و اما  عشق مامان ریز ریز و با حوصله دور زد و من حسابی خوشحال شدم و قربون صدقه ش رفتم ٫البته از راه دور .



 باور کنید به مدت ۵ دقیقه ای که به ظاهر مهراد و تنها گذاشتم ٫ مهراد از لحاظ مهارتی و شجاعت بزرگ شد و حتی نوع پا زدنش هم فرق کرد و تمام جویهای کوچک پارک و که من کمکش میکردم تا رد بشه خودش بدون اینکه پیاده بشه رد میکرد. حتی یه بار خورد زمین که من قایم شدم تا خودش بتونه بلند شه که دیدم حاج عسل دوچرخه شو بعد از ۳بار تلاش بلند کرد .

 کاش ما مامان و بابا ها به یاری خدا بتونیم حساسیتها و عشقمون و به جا استفاده
کنیم تا بچه هامون در این دوره زمونه رو پای خودشون بایستند و لوس نشن.


به پیشنهاد یک استاد عزیز در حال خوندن کتابی هستم
که با خوندنش خیلی دلم می خواد همه عزیزام  از مطالب این
کتاب فیض ببرن ٫ شاید معجزهای که در قلب من اتفاق افتاد برای عزیزانم اتفاق بیافته.

بنابراین گزیده ای از مطالب این کتاب و می نویسم . این کتاب زندگی نامه واقعی مردی است که از فشار زندگی شروع به نوشتن نامه ای برای خدا می کنه  ٫ که در کمال  شگفتی در جواب گلایه ها و سوالاتش قلم به اراده خودش به حرکت در میاد و جوابهایی از جانب خدای عزیز به نگارش در میاد ٫ این گفتگو ۳ سال به طول می کشه که در نهایت این مرد به یک عارف مبدل میشه.
 فعلا
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 17:54  توسط مامان لیلا  | 

گوفیلینگ

چه آرام و شیرین ٫ چه باشکوه خوابیدی در حالیکه عروسک گوفی به خودت چسبوندی .عسلم عاشقتم با اون موهای به رنگ طلا و فرفریت . چند روز پیش وقتی از خواب بیدار شدی بی مقدمه
بهونه خونه مامان جون و گرفتی منم کار داشتم و نمی تونستم بریم خونه مامان جون ٫ به دایی جون زنگ زدم  باهات صحبت کنه و آرومت کنه   که گفت به تهران اومده و الان در جلسه هست به هر حال با وجود اینکه کار داشت ازش قول گرفتیم که پیشمون بیاد ٫ تو هم از خوشحالی ظهر نخوابیدی و منتظر موندی .

دایی مهدی اومد و تو از خوشحالی می دویدی و دایی و بغل می کردی ٫ صدای خنده هات باعث شادی
قلبم شد و دایی مهدی مثل همیشه٫ چه در خونه مامان جون و چه در اینجا ٫ با دست پر اومد پیشمون.
یه عروسک گوفی و یه چعبه مداد رنگی ۲۴ رنگ هدیه دایی بود البته شما طبق عادت همیشگیت سراغ کیف دایی مهدی رفتی و گفتی : جی جی . . و دایی مهدی هم مثل همیشه در کیفش یه خوراکی برات آماده داشت . به داییت می گفتی گوفیلینگ خریدییییی؟(قربونت که آخر کلامتو می کشونی)امیر سیاوش که تو بهش می گی داداشی عاشق اینه که تو آخر همه حرفاتو می کشونی.

دایی مهدی به خاطر مهربونیهات ازت ممنونم ٫ میخوام بگم عاشقتم .


از جمله" عاشقتم " بین مامان لیلا و دایی مهدی خاطره ها بوده و هست. وقتی من ودایی مهدی کوچولو بودیم یه روز هنگام بازی من از دایی مهدی ناراحت شدم و باهاش بازی نکردم دایی مهدی هم یواشکی قسمتی از  دفتر خاطراتم و که نوشته بودم " من عاشق مهدی هستم "و خونده بود و حالا مدام می اومد سراغم و میگفت تو که عاشقمی ٫ دیوونه منی و ... و میخندید تا منم حرص بخورم والبته الانم همینطوری و هیچ فرقی نکرده.

مهراد دو دایی دیگه هم داره  که هردوشون ماه هستن ومهراد دوسشون داره که به دایی بزرگش میگه
دایی جونی و به دایی محمدرضا میگه  : دایی سیبیلو  .  البته دایی محمدرضاش خیلی خوشگله .
اما خوب مهراد دیگه.



راستی میدونی دایی جون برای چی واست مداد رنگی خریده ٫ چون پسرم یه پا نقاش شده ٫ نقاشی میکشی به چه قشنگی هر کی دیده کلی خوشش اومده و قربون صدقه ت رفته . از دو ماه پیش نقاشی هات از حالت خط خطی به چهره یه آدم خوشگل در اومده که در اسرع وقت عکسشو اینجا می ذارم .


مهراد با صدایی که انگار یه وزنه ۳۰ کیلویی رو حمل میکرد: مامان مامان لن شو  لن شو ( بلند شو  )٫
 من بشّینم ٫  بار ٫ دارم .  (حالا عروسک گوفی و ببعی و بغلش بود )

پسرم مدتی ارگ میزنه و باهاش میخونه . دیشب هم در حالی که گوفی و بغل کرده بود کلی با آهنگ ارگش برامون رقصید که به اصرار مهراد مامانشم بلند شد   



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 17:0  توسط مامان لیلا  |