یه خبر خوب
باور کنید که دیگه از نوشتن خسته بودم و بیهوده می پنداشتم ٫ اما با کامنتهای خصـــــــوصی و ....
تازه شدم ٫ متوجه شدم که وظیفه دارم بیام و دوستای عزیزی که نگران بودن و خبر خوبی بدم .که
بین من و همسری دوباره رشته محبت و دوستی برقرار شد با یه قول :
قول دادیم از این به بعد کنایه ها و .................هر عملی از طرف دیگران در زندگیمون تاثیر نذاره . ( راستی به نظر شما آیا شدنیه ؟ )
به هر حال من روزای از این سخت تر و گذروندم منظورم روزای تنهایی و بی یاوری گذشته و میگذزه .
از روزایی که من بودم و مهراد و خدا و اخر شبها همسری . من و مهراد در یک سالگی مهراد انفلوانزا گرفته بودیم و چوت پدر و برادرم هم درگیر همین مریضی بودن و به پرستاری مادرم احتیاج داشتن از مادر مخفی کردم . بقیه می دونستن .اون روزا فقط یه چیز میخواستم . فقط میخواستم یکی مهراد و که خودش یه پرستار می خواست و می گرفت تا من فقط بخوابم . حالا با اون حال بد باید از مهراد پرستاری میکردم . توان ایستادن نداشتم اما مجبور بودم مهراد و تو خونه بچرخونم انگار خواب از چشماش پریده بود .
دیگه از خوردن و آشامیدن و تقویت شدن و نظافت خونه چیزی نگم بهتره .
اما یاد و خاطره ش هیچوقت از یادم نمیره . درسته که حاصله همه اون تنهایی ها یه کمردرد سخت مونده واسه من ٫ اما یه حاصله دیگه هم داشت یه پسر شیرین و عسل با چیزهای زیادی که یاد گرفته .
گذشته و میگذره به یاری خدایی که آرامش و صبوری و در دلم گذاشت و به دلخوشی به بابای مهراد
که به خاطر زندگیش همیشه زحمت کشیده .
این بی یاوری ها گذشته و میگذره و رو سیاهیش میمونه واسه کسایی که همیشه فقط و فقط در حال انتظار و توقع هستند . و فقط در حق دیگران ٫ خوبیهای خودشون و میبینن و بس .
گذشته و میگذره٫ و فقط خاطره ش هست که میمونه .
به یاری خدا دوستای خوب و واقعی رو طلب خواهم کرد تا در روزهای شادی و سختی و نیاز ٫تنها و بی یاور نباشم.
مهراد در حدود نوزده لغت انگلیسی یاد گرفته و به تازگی هر چی می بینه می پرسه :
مامان اِنگِلیسیش چی میشه ؟
امروز میگه : مامان میکروبه گرمز ( میکروب قرمز )به انگلیسی چی می شه ؟ا
و حرف جدیده دیگه ای که میگه : مامان دوشت دالم(دوست دارم ) . هر دو تانتونو(هردوتاتونو ) دوست دارم .
هر روز صبح میگه : مامان دوشت دالی بلیم خونه مامان جووووووووون ؟و من واقعا مستاصل و این شکلی میشم
مهد هم گذاشتم که تنها یی نکشه که سرماخورد و .... .
واقها دیگه از تنهایی خستم . شما میگید چه کار کنم .
چه کار کنم که هم سر کار برم هم سر ساعت ۲ پیش مهراد باشم . خیلی دوست دارم سر کار برم اما کاری که تا ساعت ۲ باشه اونم در تهران٫ خوب شدنی نیست . سابقا هم مربی ورزش بودم هم مربی طراحی . اما حالا ....
به خاطر مهراد و تنهایی هاش سر هر کاری نمی تونم برم . بابا که نیست مامان هم نباشه . خدایا مددی .
